X
تبلیغات
خاطره های من - پشر دایی

خاطره های من

دنیای من

پشر دایی


دیروز بعد از کارـ خونه نرفتم . هماهنگ کرده بودم که برم خونه ی داییم . قبل از اینکه علی کوچولو بدنیا بیاد من هرروز اونجا بودما اما از وقتی که بدنیا اومده انگار که خیالم راحت شده باشه!!! دیگه نرفتم...

وسط روز زنگ زدم با زندایی هماهنگ کردم که برم خونشون . اونم گفت من میخوام علی رو ببرم دکتر زود بیا با هم بریم. منم قرار شد که تا ۴:۳۰ خودمو برسونم تا باهاش برم.

بذارید از علی براتون بگم: علی پسر داییم ۱۱ آبان ۱۳۸۷ یعنی ۲۲ روز پیش پا به این دنیا گذاشت... فقط میتونم بگم که "خیلی ناناسه . عشگ منه . فداس بسم اللهی . جیجر منه . گبونس برم"

من ۴:۲۰ رسیدم. دستور داشتم رفتنی یه رب هم بگیرم. وقتی رسیدم کلی ذوق داشتم .علی چقد جون گرفته بود نسبت به روز اولش که من دیده بودم .  زندایی گفت تو بمون داره مهمون میاد ۲ تا خاله هام با مامانبزرگو دختر خالم .  گفتم میمونم. داشتن حاضر میشدن که مهمونا اومدن. پس منم گفتم مهمونا که غریبه نیستن و با زنداییم رفتم دکتر.

اونجا انقده نی نی بوووووووود..........

یدونه بود ۱۰ روز از علی ما کوچیکتر اسمشم امیرحسین بود

بعد نیم ساعت بالاخره نوبت علی شد.. دکتره قد و وزنشو اندازه گرفت و گفت ماشالا علی آقا ایندفه ترکونده ! طی ۲ هفته ۱ کیلو اضافه شده... یه کم کمتر بهش شیر بده...

 زنداییم کلی خوشحال شد و از مطب اومدیم بیرون..

دیشب شب خوبی بود .. نمیدونم اگه دیشبو نمیرفتم خونه ی دایی جلال چه حال و روزی داشتم.

مامان بزرگ بود . خاله اشرف و دخترشو دامادشو نوش(هلیا) . خاله اعظم بود و شوهرش و دخترش(سیما) . خلاصه شلوغ بود . جای مامان من خالی بود. خاله اعظم علی رو میچلوند... از رو دوست داشتنا! هلیا و سیمام همش حسودی میکردن . بعد از شام خاله اعظم و خانوادش + دوماد خالم رفتن . حالا مونده بود خاله اشرف جونمو دختر خالمو دختر کوچولوش (خیلی شبیه کره ای هاست!!!) پسر خالم زنگ زد که داره میاد با پسرش ولی بدون زنش!!! وای نمیدونید دانیال پسرش چقد نازه...

اونام نیم ساعتی نشستن و بعد همگیشون رفتن. حالا من موندم و دایی و زندایی و علی کولولو .

امشب علی کاملا بغلی شده بود . میذاشتیمش رو زمین بیدار میشد.. اول دایی گرفت بغلش گردوندش گردوندش تا خسته شد .. تازه نصفه شبی میخواست بره مغازه!

گفتم دایی بدش من تو برو . زندایی تو آشپزخونه بودو ظرف بازی میکرد منم ماهواررو روشن کرده بودم و همینجور که علی بغلم بود با آهنگ میرقصیدم.. اونم خواب خواب بود... زنداییمم کارمو تائید کرد و گفت خیلی خوبه آهنگ بذاری بچرو با آهنگ راه ببری و اون بخوابه... (از نظر روحی) 

ساعت ۱۲ خوابیدیم . البته مگه علی گذاشت .. زنداییم به داییم میگفت: حالا علی یه کاری میکنه نسا میره پشت سرشم نگا نمیکنه ... منم تو خواب و بیداری میگفتم: من پس فردا اینجام حالا میبینید!!!

زندایی ام میگفت:خواهیم دید!!!


اینم یه سورپرایز واسه شما

چنتا عکس از علی جونم

 

 

اینم یه عکس تمام قد از علی آرنولدینا

 

 

تو این عکس همونجاییه که بغل منه

 

اینجا پسر گلمون به پهلو خوابیده تازشم کلاه سرشه

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 8:35  توسط نسا   |